خرید بک لینک
آمدهایم که پازلی را حل کنیم. خانهای از لِگو بسازیم، خانهای که برای کسی خانه نمیشود، اما در برابرش به ما خانهای واقعی میدهند.
آمدهایم تا دنیای فانی دیگران را آباد کنیم برای ابدیتِ خودمان. فریبِ طلوع صبحِ دنیا را نخورید. طلوعی که غروب دارد برای تو نیست.
مهتاب که کم کم از آسمان برود، دلت میگیرد از آن همه تاریکی، اما صبح که نزدیک شود، خورشید کمکم پیدایش میشود از آن سوی دریا.
در آن صبحِ روشن که پا به ابدیت میگذاریم، حتما به شب گذشته، آن شبِ تاریک اما کوتاه خواهیم خندید.
این را به هم بگوییم، کنار این دردها و این گریهها. بگوییم که موقت است. که اگر در وانِ شیر و عسل هم بخوابی موقت است. مهم آن صبح است. آن اولین قدم که به باغ ریحان میگذاریم. همدیگر را در آغوش میگیریم...
در آن صبحِ ابدی به دوردست مینگریم، در بالکن قصری از مروارید... و به شبِ تاریکِ کوتاهی که گذشت، مستانه میخندیم.
برچسبها: بهشت , صبح , پازل , دنیا , فانی

برچسب: نویسنده: سجاد ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:09

صفحه بندی