پیامبری که بر ویرانههای قومش ایستاده بود این را گفت. «من خیرخواه شما بودم، اما شما خیرخواهان را دوست ندارید» (سورهی اعراف آیه ۷۹).
میدونید عربی لفظ خیرخواه چی میشه؟ میشه «ناصح» یا همون
نصیحتگر. حقیقتش هم همینه، مردم
نصیحتگرا رو دوست ندارن. چون فایدهی
نصیحت بعدا آشکار میشه، وقتی که دیگه فایدهای نداره.
دوران دبیرستان سخت بود. معلمهای اخمو و کتک و همهی اون سختی های دههی شصت باعث شده بود پسرک کمرو از تحصیل و دبیرستان زده بشه. دوست داشت بزنه بیرون از مدرسه و بره کتابخانه، و تا پایان وقت مدرسه کتاب بخونه.
مشکل اما ناظم مدرسه بود. آقای خسروی. زخم خوردهی جنگ بود. این خسروی انگار کاری نداشت جز مراقب اون بودن. حضور و غیابش رو دقیق چک میکرد. نمرههاش رو. و هر چند وقت یه بار صداش میزد دفتر و با لحنی مهربون و «دلسوزانه» «نصیحتش» میکرد.
برای پسرک همین لحن دلسوزانهاش سخت بود. «آخه به تو چه من میام یا نمیام؟ نمیخوام بیام اصلا». این رو تو دلش میگفت و منتظر پایان سخنرانی آقای ناظم میموند.
تا اینکه یه روز، در حالی که با اکراه وارد مدرسه میشد یکی از دوستای صمیمیاش رو دید، سوار دوچرخه. «هی خبر داری؟ خسروی مرده». شاید تقصیر ترکشهای باقی مونده از جنگ بود. اما هر چه بود ناظم بعدی دیگه کاری به کارش نداشت، «گیر» نمیداد و اون آزاد بود.
تا سال سوم فقط ۲۵ واحد پاس کرد. بعدش هم اخراج.
از این نصیحتگرای «مزاحم» تو زندگی همهی ما هست. مخصوصا وقتی که جوونیو حالت بد میشه از «خیرخواهی» اطرافیانت. اطرافیانی که معمولا دو دهه یا بیشتر باهات فاصلهی سنی ندارن و بیانشون هم جذاب نیست. و ما دقیقا همینجا اشتباه میکنیم: من رو کنترل نکن،قضاوتم نکن. اه چقدر نصیحت!
راستش همهی این خیرخواها هم حرفشون درست نیست. ولی یک توصیه: حرفشون را گوشهی ذهنت ذخیره کن. بعدا که تنهایی با صدای خودت بهش گوش بده. شاید حرف خوبیه و طرف ماهر نبوده تو بیانش، یا شاید حتی از قیافهاش خوشت نمیومده.
اینا رو باید الان میگفتم. تو دوران فردگرایی و تقدس غرور، کمی هم به خودت شک کن. ما بدترین اشتباهاتمون رو با اطمینان کامل انجام میدیم.
برچسبها:
نصیحت ,
جوان ,
غرور ,
اشتباه ,
اطمینان
برچسب:
نویسنده: سجاد ابراهیمی
تاريخ: چهارشنبه
11 فروردين
1400 ساعت: 15:09